تبليغاتX
برای اولین بار





















برای اولین بار

با هم بودن چه زیباست

شنیدم واعظی بالای منبر

به مردان جماعت گفت یک سر

که هر که راضی از مادر زنش هست

کنون باید که او بالا برد دست

گروهی اعتنا اصلا نکردند

یکی انگشت هم بالا نکردند

ولی دیدند مردی از قضا را

به بالا برده دست و هر دو پا را

بدو گفتند خوشا احوالت ای مرد

که هستی زین جماعت تو یکی فرد

یقین مادر زن تو مهربان است

نجیب و عاقل و شیرین بیان است

بگفتا راضی ام راضی از آن زن

که هنگام عروسی کردن من

همان شب مرد و راحت کرد ما را

از آن کردم هوا دست و دو پا را

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:چون احتمالش میره که مادر زن بنده هم این نوشته رو ببینه باید اعتراف کنم که من واقعا از مادر زنم راضی هستم.

همه شما هم بدونین که مادر زن نعمت بزرگیه- این مطلب رو گذاشتم که فضا رو عوض کنم.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت19:53توسط مجتبی | |

 
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت: دست تان بی حس می شود.
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت20:1توسط مجتبی | |

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت19:13توسط مجتبی | |

به نام خدا
 
 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت21:23توسط مجتبی | |

یارب نظر تو برنگردد

 

 

         یا حق

 

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت20:4توسط مجتبی | |

سلام دوستان  دلم برای همه تون تنگ شده

خیلی   خیلی

راستش اومدم بگم که بدونین خدا هیچ وقت بنده ش رو تنها نمیزاره

منو که تنها نزاشت

کمکم کرد تا به هفم برسم

راستی من منظور اون دوست عزیز رو فهمیدم  اما اشتباه فکر کرده بود

اما مثال خیلی قشنگی رو ازش یاد گرفتم

ممنون

دوستان به امید روزهای خوب برای همه شما

واسه منم دعا کنین

منتظر یه اتفاق مهمم

انشا ا... که خدا بازم کمکم می کنه و تنهام نمی زاره

یا حق

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت20:51توسط مجتبی | |

سلامی دوباره به همه دوستام

به همه اونایی که می یومدند و مطالب منو می خوندن.

راستش خیلی دلم برا اینجا تنگ شده...

بد جور..

اما این دفه اومدم اینجا تا از یکی گله کنم.

اومدم از خدا گله کنم          نمی دونم چرا کمکم نمی کمه تا به چیزی که ازم خواسته برسم.

واسم دعا کنین.

چون اگه نتونم اون کارو انجام بدم          از خالقم نا امید میشم.

با همه وجود برام دعا کنین.

 

خدایا:

به مردم ما بفهمان که حسین برای چه شهید شد.

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت20:23توسط مجتبی | |

                           عمر تباه

 

                          دوش دلواپس چشمان سياهت بودم

 

                            تا دم صبح بتا چشم به راهت بودم 

 

                                در پی تو گریه فراوان کردم

 

                     هيچ داني به خدا منتظر چهره ي ماهت بودم

 

                          روزها در سر هر كوچه به دنبال تو من

 

                          رهگذر تا دل شب مست نگاهت بودم

 

                          داشتم با دل خود رازونيازي همه شب

 

                          به تو تهمت زده در شرم گناهت بودم

 

                          عقل را با هوس خويش نمودم مخلوط

 

                            عاشقا حاصل آن عمر تباهت بودم.

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت17:1توسط مجتبی | |

خداحافظ،همین حالا که من تنهام

 

به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

خداحافظ،کمی غمگین به یاد اون همه تردید

 

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

 

اگر گفتم خداحافظ،نه اینکه رفتنت ساده ست

 

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر قصه ست

 

خداحافظ،واسه اینکه نبندی دل به رویاها

 

بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا..

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت8:23توسط مجتبی | |

تجربه


ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد.


خدا


به آنها که در زمينند رحم کنيد تا آنکه در آسمانهاست به شما رحم نمايد!!

 

اميد


اميد دارويي است كه شفا نمي دهد ، اما درد را قابل تحمل مي كند.

 

سنگ صبور


اگر مي خواهي هميشه آرام باشي دلتنگي هايت را روي ماسه و شادي هاي خود را روي سنگ مرمر بنويس .


گل


دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم....


 
نمی دانیم چه بر ما می گذرد،و این دقیقاً همان چیزیست که بر ما می گذرد...یعنی ندانستن آنچه بر ما  می گذرد!!!

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت22:44توسط مجتبی | |